با احترام وارادت
هر گز آدم سیاسی نبوده ونیستم اما این روزها سخت دل گیرم و متاسف...
فریاد
حقیقت داره ممنوعه دیگه آزادی رُ خواستن
دیگه جرمه پرستوها رو دیوارا بیان واستن
قدغن شد دیگه رنگی به جز مشکی تنت باشه
سرت رُ بر که گردوندی می بینی دستِ رو ماشه
من که می خوام بگذرم از مرز خط قرمز
داد می زنم بغضمُ من دیگه بی مجوز
تو ازدحام دنیا دادِ منم می شه گم
تو این همه صدای ضجه و بمب اتم
اگه گوشای این دنیا کَره داد می زنم بازم
آخه فرزند زرتشتم به این حرفا نمی بازم
یکی پاسخ بده این جا چرا گرگا همه میشن؟
دُلارامون چرا سهم زِ ما ها بهترون می شن؟
چرا میراث این کشور نصیب ِسفره هامون نیس؟
چرا چشم پدرهامون دیگه از غصه ها شد خیس؟
من که می خوام بگذرم از مرز خط قرمز
داد می زنم بغضمُ من دیگه بی مجوز
تو ازدحام دنیا دادِ منم می شه گم
تو این همه صدای ضجه و بمب اتم
تو این بازار آشفته تو فکر قدرتن اونا
کسی تو فکر ماها نیس تو فکر ثروتن اونا
حالا کار بزرگامون یه عالم حرفای خامه
ترورِ شخصیت ،لبخند، یه مُشت آمار و ارقامه
دیگه پایان این قصه داره بدتر از این می شه
حالا بین بد و بدتر برنده بدترین می شه
من که می خوام بگذرم از مرز خط قرمز
داد می زنم بغضمُ من دیگه بی مجوز
تو ازدحام دنیا دادِ منم می شه گم
تو این همه صدای ضجه و بمب اتم
" لیدا علیزاده"
|
+| نوشته شده توسط
لیدا علیزاده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388
|